Thursday, May 6, 2010

۴۵ - مرغ + قارچ!

نو آوری پختن قیمه با مرغ کافی نبود؟ امروز بهش قارچ هم اضافه کردم ببینم چی میشه! البته دلیلش واقعن این نبود که نو آور باشم! فقط ترسیدم قارچام خراب شن. گفتم زودتر استفاده کنمشون!

۴۴ - ناله و شیون و زاری!

مامان که اومده بود هی میگفت مازیار این لباس سبزت رنگ میده ها. مراقب باش. من هم حفظ شده بودم که لباس سبزم رنگ میده. حواسم نبود ته سبد لباس کثیفام موند ، با لباسام رفت تو ماشین لباس شویی!

الآن که خشک شدن برشون داشتم دیدم واقعن همشون یک سایه سبز رنگی روشون هست! بعد از ظهر اتو میکنمشون. میپوشمشون! ببینم چی میشه!

Wednesday, May 5, 2010

۴۳ - تولد!

چند تا پیام تبریک گرفتم. نمیدونم! ولی میدونم به چندین زبان زنده دنیا بود! خدا پدر گوگل رو بیامرزه که translate گذاشته و میشه به ملت با زبون خودشون جوابشون رو داد. الآن یادمه که یوسف به ترکی داده بود. سامانتا به لیتوانیایی، آندراس و فردریکو به ایتالیایی، مدلینا هم که به سه زبون نوشته بود.
از پریروز هم که هر کی من رو دیده یاد این افتاده که میشه حضوری هم تبریک گفت. حتی اگر تو فیسبوک هم تاریخش رو دیده باشی میتونی حضوری تبریک بگی. افشین و حامد پیش قدم بودن.
بعد هم که پست جالب آگنس روی دیوار فیسبوکم که «ا. تو تازه ۱۸ شدی؟!» بعد هم همه صحبت های امت که آره تو دیگه الآن Adult محسوب میشی!
چت با ملیکا ،‌ که میگه دیگه خرس شدی!
:D

ولی واقعن ، من قبلن هم حس میکردم بزرگ شدم. البته قبلن چندین بار اشاره کردم در اوقاتی که وزنم در اوج بوده که من خرس شدم. ولی معمولن آقای رضی زاده خرس رو با گاو تعویض کرده!

الآن از آبجوهایی که پژمان و حامد و الماز به افتخار تولد من و پژمان خوردن ، کمی مستم!! ساعت ۱۲:۲۸ دقیقه به وقت این جاست. الآن من ۱۸ سال و ۱۷ ساعت و ۲۹ دقیقم شد!

ولی هنوز هم حس نمیکنم که ۱۸ سالگی چیزی بر من زیاد کرده باشه! جز بانک و گواهینامه!

Tuesday, May 4, 2010

۴۲ - استانبولی!

دیروز ناهار خواستم برای خودم استانبولی درست کنم! روغن نداشتم، نمک هم یادم رفت بزنم! چسبید همش بهم! البته خوشمزه بود ولی واقعن اگر ماست نداشتم پایین نمیرفت. خوشمزگیش تا شب تو دهنم میموند به گلوم نمیرسید!

امروز رفتم روغن خریدم. دوباره امشب برای خودم استانبولی درست کردم. این بار با روغن و نمک. خوشمزه تر هم شد. بدون ماست هم خودش پایین رفت.

عقده آشپزی نباید به آدم بمونه! وگرنه نمیتونه آشپز خوبی بشه.

Monday, May 3, 2010

41 - Persians are intelligent

نشسته بودیم به قول پیتر مشغول Coffee Talk بودیم با چند نفر دیگه سر موضوع فرهنگ. قهوش رو هم مجانی میدادن. روی میز شکر های کوچک هم توی بسته بندی کاغذی گذاشته بودن ولی قاشق برای هم زدن نبود. به هر صورت هر کی تو قسمتی از بحث محتاج قهوه میشد. اولش که یکی گفت تو ایران Temporary Marriage وجود داره، پیتر گفت من باید برم یک قهوه بخورم مطمءن شم بیدارم! رفت دنبال قهوه. من هم بعد از این که یک ساعت ملت رو توجیه کردم که اون قدر ها هم ضایع نیست (‌هر چند که خودم مخالف یک همچنان حرکتم!) دهنم کف کرد و رفتم که برای خودم یک قهوه بگیرم. آاونه (Aune) هم قبل از من اقدام به این کار کرده بود.
من که برگشتم بحث بود که آیا واقعن ایرانی ها باهوشند؟ گفتم از فرهنگ به چی رسیدن! نشستم. آاونه شکر ریخت توی لیوان قهوش و داشت تکون میداد لیوان رو تا حل شه. من شکر رو ریختم. بعد در یک اقدام هنری، با همون کاغذ دور شکر، شروع کردم به هم زدن قهوه! یکی با صدای بلند گفت "Persians ARE intelligent" گفتم چه ربطی داره؟ اون لباس مشکی تیم تنم بود. روش اسم اسکیلاس رو نشون دادم و گفتم این از تجارب روبوکاپه! ولی گویا کسی دقت نکرد. هنوز فکر میکنند من باهوشم که این جوری شکرم رو هم زدم!

Saturday, May 1, 2010

۴۰ - غذا

خب، بر کسی پوشیده نیست که اهمیت غذا و غذا خوردن چقدر بالاست. البته یکی از دوستان که این جا نام نمیبرم بودن که کل عید شام شکلات خوردن. ولی اگر افرادی از اون دست رو کنار بگذاریم غذا مهمه.
من هم که باید آشپزی بکنم برای خودم، دست به کار شدم.
دیروز موفق شدم خورشت بادمجان البته با مرغ درست کنم. ترجیح با نخوردن گوشته، نه اینکه بدم بیاد یا چیزی، فقط حال ندارم برای پختنش زحمت بکشم. مرغ رو میندازی تو گرما، هر گرمایی باشه ، زیر آفتاب هم بگذاری میپزه. سریع هم میپزه. ولی گوشت گاو رو، باید اول پیاز قاطیش بکنی بعد بگذاری تو روغن آب بندازه بعد یکمی آب بریزی روش تا آب بجوشه و .....
خب اگر بخوام این همه جون بکنم، تمام انرژیم از دست میره، به خوردن غذا نمیرسم که.

امروز هم برای خودم یک چیزی قر و قاطی متشکل از پیاز و مرغ و سیب زمینی و هویج و گوجه فرنگی و رب گوجه فرنگی درست کردم و با پلو خوردم. از انصاف نگذریم ، خوشمزه شده بود.

۳۹ - بیداری!!

بعد از یک هفته موفق شدم امروز صبح زودتر بیدار شم. به جای ۱۰ و ۱۰:۳۰ و حتی ۱۱ تونستم ۸ پاشم.
*تیترش من رو کشته!