Sunday, February 12, 2012

۳۲۲ - مدرنیته یا سنت

من هیچ وقت معنی این دو تا کلمه رو در مقابل هم درست درک نکرده بودم، تا امروز صبح.
بلند شدم صبحونه بخورم.
از تو یخچال دو تا تکه از این نون سنتی ای که مامان از تفرش برام گرفته رو آوردم، گذاشتم تو ماکروویو گرم شد.
از اون ور، نوتللا رو برداشتم.
قشنگ در اون صحنه ای که داشتم نوتللا رو میگذاشتم رو نون، برخورد مدرنیته و سنت رو دیدم.
باید بگم که به توازن مثبت بین این دو تا رسیدم.

Saturday, January 28, 2012

۳۲۱ - جوون - پیر

رفتم تو گل فروشی. یکم این ور اون ور رو نگاه کردم. یه گل رُز خوشگل برداشتم.
پیرمردی نشسته بود پشت میز.
خیلی خوشگل بود ولی تو کمرش سیم فرو کرده بودن که صاف واسته. میگم حاجی این بدون این سیخ نمیشه؟ گفت نه میفته. گفتم باشه. همین رو ببند.
بست. بهش پول دادم. پونصد تومان بیشتر برگردوند.
گفتم حاجی پونصد زیاد دادی ها.
یه نگاهی کرد. گفت شما جوونا این جا برکت میارین. برو خدا بده برکت.
یه چی گفتم تو این مایه ها که «شما ها برکت خونه هایین و اینا.» اومدم.

Monday, December 19, 2011

320 - Retarded!

صبح پاشدم. دارم تو خونه میگردم، صبحونه میخورم و حاضر میشم و اینا.
یه آهنگ خانم هایده رو هم گذاشتم، دارم همزمان یک قری هم در کمر میام. بعد دارم با همین قره یه کیوی میخورم، بعد خنده م میگیره، بعد کیوی ه میپره گلوم. بعد اصلن وضعی.
یه نگاهی به خودم میکنم، من دیوانه م. دیوانه.

Sunday, December 18, 2011

۳۱۹ - دیمیتری

من و داوید رفتیم نشستیم تو یه باری. میگه آقا من با شما که هستم، مجاری نباشم بهتره. من دیمیتری هستم از روسیه. شروع میکنه با لهجه ی روسی انگلیسی حرف زدن. استنلی و چارلی هم میرسن. میگیم خب چی کار کنیم تفریح سالم داشته باشیم؟ دیمیتری میگه من میدونم. پاشین بریم بیرون.
از جلو خیلی جالب ه جمع. دو تا پسر سیاه دو طرف دارن راه میرن، که چارلی کوتاه ه و استایل ش کاملن خراب ه. همواره! من یک هفته حوصله نداشتم ریش ها رو بزن، قیافه م هم خاورمیانه ای، «دیمیتری» هم که برای این مناسبت آماده شده. یه کلاه رو سرش، یه کاپشن بلند چرمی ازش آویزون، به قول خودش شبیه «سایکُپث» ها شده.
میگه حالا بیاین بریم تو این کوچه ه.
یه پسر حدودن بیست و دو ساله داره میاد سمت ما. ما داشتیم تو کوچه راه میرفتیم.
یهو «دیمیتری» با همون لهجه و قیافه برگشته یارو رو نگاه میکنه داد میزنه
Do you want to get raped?
قیافه ش خشن ه و طلبکار. یارو برمیگرده به مجاری میپرسه چی گفتی؟ باز داد میزنه
Do you want to get shot?
من فقط دیدم که پسره با خودش فکر کرد «بابا اینا خل ن!» راهش رو کشید رفت.
صبح که پاشدم، هنوز خنده ش رو داشتم.

Wednesday, December 14, 2011

۳۱۸

میخوام بهت بگم که تو این شهر لعنتی، من چند نفر رو بیشتر ندارم. تو یکیشون. تو یکی از آدم هایی هستی که تو زندگی م مهم ن. چون جز تنها کسایی هستی که تو این شهر لعنتی میتونم بهش اعتماد کنم. چون میتونم باهات حرف بزنم. چون وقتی حوصله ندارم، میگی پاشو بریم یه آبجو بخوریم، پاشو بریم دور بزنیم.
میخوام بهت بگم، تو جزو اونایی هستی که اگر نبودی، من نمیدونم از بلاهایی که سرم اومد اینجا چجوری جون سالم به در میبردم.

نکن این جوری با ما. وسط این همه بدبختی و سردرگمی خودم، دیگه نمیتونم فکر کنم که دارم یه دوست خوب رو از دست میدم. نکن عزیز من. نکن.

۳۱۷ - در قابلمه

من از روزی که سال اول م شروع شد و اومدم تو این خونه، دو تا قابلمه ی بامزه برای خودم خریدم. در سایز کوچک و متوسط. استیل ن هر دو با در شیشه ای، که یه دسته ای هم روی در داره و دو تا دسته ی کوچک کنار بزرگ ه و یه دسته ی کوچیک کنار کوچیکه.
در کوچیکه هم اندازه ی دهنه ی ماهیتابه کوچیکه ست نتیجتن گاهی اون جا هم استفاده میشه.
خلاصه ی داستان این که، تا حالا پنج بار شده که این در از روی گاز سقوط کرده خورده زمین. ولی تا حالا یه ترک هم نخورده شیشه ش.
خیلی ساده، هر بار که از دستم ول شده، با دسته ی روش اومده رو زمین، بعد خب سالم مونده.

دارم ازش یاد میگیرم، که اگر ممکنه زمین بخورم، زور م رو بزنم که نیفتم، ولی اگر دیدم دارم میفتم، خب بچرخم و جوری بیفتم که نشکنم.
به همین سادگی.

Thursday, November 24, 2011

۳۱۶ - نه؟

دلم میخواد خسته برسم میدون، سرم رو بالا نگه دارم. هر چقدر هم که خسته م میتونم، نه؟
دور میدون بگردم، برسم به اون آش فروشی ه. پله ها رو برم پایین. اسمش نیکو صفت بود، نه؟
یه کاسه آش شله قلم کارش رو بگیرم، یه تیکه نون هم میده باهاش. هنوز بربری میده، نه؟
بشینم همون جا، آش رو بخورم که گرمی ش همه ی وجودم رو گرم کنه. خستگیم رو ببره، جون بگیرم که پاشم و ادامه بدم.
جون میگیرم، نه؟