خیلی وقته دیگه اینجا نمینویسم. نه اینکه نخوام، بیشتر شبیه این ه که نمیتونم. آخرین باری که نوشتم همینجا نشسته بودم که الان نشستم. فقط فرقش اینه که دستهی صندلیم اون موقع درست بود بعد که باز شد برعکس بستمش.
الان هم که نشستم اینجا، انگار تمام چیزهایی که درپوش گذاشتم روشون در این سالها، داره زبونه میکشه از توی شکمم به بالا، قلبم رو، ریههام رو، و گلوم رو میگیره. از اون ور هم میره پایین، پشت ساقهام رو میگیره. بعد یهو انگار همهی این زبونهها، تسمه میشن و کشیده میشن به سمت شکمم. قلبم فشرده میشه، نفسم میگیره، گلوم بسته میشه و پاهام به یه حال گزگزی میافته.
یه شبی بود که من نشسته بودم تو خونه، دکتر صفری داشت میومد که بمونه اونجا برای دوران آموزشیش چون به پادگان نزدیکتر بود. وارد شد و دید چمدون من اونجا دم در ه. بعد این طوری بود که خب داستان چیه گفتم امشب میرم. گفت خب کی برمیگردی؟ گفتم میخوام که هیچوقت. البته که از اون موقع چند باری برگشتم ولی خب حس میکردم که کنده بودم خودم رو از ایران. یادمه حتی یک بار به بابام گفتم که دلم میخواد برم یه جای دنیا، پاسپورتم رو بندازم توی صندوق پست. دلم میخواد ایرانی نباشم. از همهی این کثافت من خستهام.
و من هنوز هم خستهام. ولی الان هم خستهام از ایرانی بودنم، هم خستهام از اینکه «این کار دله / گناه من نیست / تقصیر دله» و نمیتونم براش هیچکاری بکنم. خستهام از این که هر روز یک بخشی از وجودم به این میره که بزنم این جنگ خودم رو با خودم پایین توی وجودم. خستهترم از این که حاضر نیستم قبول کنم دو سر این جنگ باخته. و خستهام از این که هر چی میشه، بلااستثنا، کنار نمیام.
یه روز با خودم جنگ دارم که چرا هنوز انقدر زبون فارسی رو دوست دارم. یه روز با خودم دعوا دارم که چرا برام مهمه توی ایران چی میشه. یه روز هم با خودم ستیز میرم که چرا هنوز ارتباطاتم توی ایران رو نگه میدارم.
هر چقدر این رو فشار میدم پایین، باز یه بگایی پیش میاد. یه روز توی آمستردام از خواب پامیشم و میبینم شب قبلش اسرائیل حمله کرده به ایران و مردم دارن فرار میکنن. یه روز دیگه توی آمستردام دارم راه میرم و اینترنتهای ایران قطع میشه و من وسط یه خیابون در یک محله خیلی دور از خونهی خودم میشینم یه کناری و شروع میکنم مثل بچههای سه ساله همینطوری اشک ریختن تا یه پیرمرد ترکی که داره رد میشه بیاد یه شیشه آب بده دستم و باهام حرف بزنه تا برگردم به واقعیت.
یه روز دیگه توی استانبول نشستم تو خونهام و توییتر و اینستا رو بالا پایین میکنم که ببینم چه خبره توی ایران، و انقدر عصبی میشم از همه چیز که یهو به خودم میام میبینم قلبم داره صد تا میزنه حال آنکه همینطوری که نشستم ۶۰ تا هم نمیزنه.
هر وقت هر چیزی میشه، دندونقروچههام شدت میگیره شبها. هر وقت به هر کدوم از بچههای تیم پیام میدم و چند دقیقه دیرتر جوابم رو میدن دلم هزار راه میره. هر وقت زنگ میزنم به مامان یا بابام و تو سه چهار زنگ جواب نمیدن قلبم میاد توی دهنم.
بعد در کنار تمام اینها، یک سری اتفاق میافته توی داستانهای سیاست ایران که واقعا با عقل سلیم که هیچی، با یک قرون عقل ناقص خیلی از آدمها هم میشه در موردش نتیجهگیری کرد که هر کاری غیر از این پنج رفتاری که رسیده به اینجا درستتر بوده ولی خب گویا عقل سلیم خیلی محلی از اعراب نداره برای اکثر عزیزان.
این میشه که من میمونم و حوضم. من میمونم و این احساساتی که سالها روشون درپوش گذاشتم که یهو میزنن بیرون و من رو اینطوری بردهی خودشون میکنن. من از این بدم میاد، هرچند که بهم یادآوری میکنه که زندهام و تعلق دارم به جایی و چیزی، ولی من از این تعلق متنفرم و خسته. و بلد هم نیستم که کاریش کنم که بره، و بلد هم نیستم که باهاش کنار بیام.