Wednesday, October 19, 2011

۳۰۴ - دیگه ادعایی ندارم.

حدود پنج ماه میشه از روزی که ادعا کردم یه کادوی تولد خیلی خاص و خیلی «گیک» ی دادم به یه نفر. خب من الآن ادعام رو پس میگیرم.
داستان از این قراره که یه استادی بهم پیشنهاد داد که پیپر بدم توی یک موضوعی که دپارتمانشون توش گیر کردن، ویکی رو احتیاج دارن که یکم بیشتر برنامه نویسی بلد باشه که خارج از تئوری فکر کنه و اینها. من هم قبول کردم. بعد گفت ولی باید تئوریش رو یاد بگیری، نتیجتن یک سری پیپر و کتابچه و امثالهم که قبلن با هم نوشتن برای من میل کرد.
اولیش رو که باز کردم، یه تیکه از یه کتابی بود، که به کلاسه کردن زبان ها پرداخته بود و ارائه ی یک سری «پامپینگ لم».
اولش نوشته
Dedicated to Pal Domosi for his 65th birthday

من از همین جا مراتب بی ادعایی خودم رو نسبت به «گیک» یت و «نرد»یت و هر «چی چی»ت دیگه ای در مورد کادو هام ابراز میکنم.

Monday, October 17, 2011

۳۰۳ - مُردَم

خیلی شیک تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم بعد از پنج ساعت مسابقه و سه ساعت علافی تو دپارتمان به دلایل دیگه بعدش، بعد برم به بچه ها برسم برای بیلیارد. برای اینکه زیاد هم آخرش منتظر مردم نمونم، یکم مسیرم رو دور کردم.
از تِرَم پیاده شدم، یهو حس معین زد به سرم. خیلی شیک یه آهنگ شبه بزن برقص ش تو گوشم بود. داشتم از یه کوچه ای میرفتم که مسیر هر روزم نیست، ولی خب بلدم چون رفتم. همین جور معین داشت تو گوشم به بزن و برقص میپرداخت، باد سرد هم میومد و من هم تو حال و هوای خودم و شادی و خوشحالی، کنار دیوار راه میرفتم.
یهو دیدم یه موجود کوچولویی اومد اون ور دیوار، در حدی نبودم که حتی نگاهش کنم ببینم چیه. گفتم خب یه سگی چیزی ه که کوچیک ه دیگه.
همین سگ خیلی کوچیک، آنچنان پارسی کرد به جون من. یعنی خیلی جدی از جام پریدم، پاهام رو کشیدم بالا، دستام هم رفت رو هوا.
یه سکته ای رو رد کردم در همون وضعیت.
بعد خیلی جدی به معین ادامه دادم و به مسیرم.
ولی واقعن ترس رو حس کردم یه لحظه در وجودم.

Sunday, October 16, 2011

۳۰۲ - ملزومات

یه دوست لازم ه که در زمان هایی که حالت به طور شدید گرفته ست و حس میکنی شکست خوردی یا حس میکنی بلد نیستی کاری بکنی یا حس میکنی هر کاری بکنی خراب میشه و این چیز ها، به طور خیلی زیر زیرکی و اتفاقی، یادت بیاره که یه کارهایی رو خیلی خوب بلدی، انقدر که به چشم اون میاد که بلدی.
لازم داری یکی گاهی تو چشمات نگاه کنه، و یه حقیقت رو یه جور خاص بیان کنه برات. یه جوری که نمیشه توصیفش کرد، ولی در حالی که داره میخنده و میگه ( و با خنده ش بهت میگه که احمقی که شک داری ) ولی باز هم میگه که بدونی.

پی نوشت: این متن مال تابستون ه. عصر و شبی که چیتگر بودیم و بعدش هم پنتری و بعدش هم درکه. مربوط به قسمت پنتری ه. ببخشید که دیر شد خلاصه دیگه.

Friday, October 7, 2011

۳۰۱

نکته ای چند رو متذکر شم.
اول که استیو جابز این سخنرانی معروف ش رو خیلی وقت پیش ارائه داده.
دوم که نیکل بک هم تو آهنگ ش میگه «ایف تودِی واز یُر لَست دِی ...»

حالا با توجه به دو نکته ی بالا، یکی به من بگه چرا یک سری برای اثبات بزرگ بودن استیو جابز، به این جمله ش و گفتنش متوصل شدن، اون هم تازه الآن.
نکنین ملت، یاد بگیرین مرده پرستی نکنین، اگر هم میکنین حداقل سوژه های داغ تر پیدا کنین.

پ.ن. مقصود من با هیچ کدوم از افرادی که این پست رو میخونن نیست احتمالن، فقط چندین و چند بار تو صفحه های ایرانی فیس بوک، استفاده از این جمله رو برای نشون دادن بزرگی استیو جابز دیدم، و حس کردم اصلن رفتار منطقی ای نیست.

Saturday, October 1, 2011

۳۰۰ - بخار جات

گفت که برای سرفه ت یه فکری بکن. قرص بخور. گفتم سرفه که قرص نمیخواد. گفت خب آب نمک بگیر، بخور هم بگیر.
بعد من خیلی منطقی با خودم فکر کردم که خب اولن که «دانشجو پول نداره پای بخور بده» و دوم که «برم از کجا این شهر دستگاه بخور بخرم؟»
بعد توجه م به این جلب شد که در سری وسائلم، موجودی به اسم اطو دارم که بخار هم میکنه. این جا بود که ذهن خلاق خود رو به کار انداختم.
رفتم واستادم سر سینک، اطو رو رو به پایین گرفته بخارش رو روشن کردم تا درجه ی آخر. این جوری شد که بخار تو سینک جمع میشد و بعد میومد بالا تو صورت و دماغ بنده.
به هر حال، یه جوری ما تونستیم به بخور دست پیدا کنیم.

Thursday, September 29, 2011

299 - If

If your retirement plan doesn't include a palace, you're doing it wrong.
{ Gallywix : Trade Secrets of a Trade Prince / by Gavin Jurgens-Fyhire }

Wednesday, September 28, 2011

۲۹۸ - مسابقات کشوری

خیلی گشنه وارد ساختمون جدید ( و خیلی شاهکار و زیبای ) دپارتمان شدم، مستقیم به سمت بوفه. یه ساندویچ گرفتم، هیراد هم یه دونه. اومدیم این ور تر واستادیم، دارم آروم آروم میخورم ساندویچ رو، میبینم پَنُویچ داره از دور میاد، حساب کردم داره خب رد میشه دیگه. یه «هِللو» یی گفتم و سرم رو برگردوندم تو ساندویچ. دیدم اومد واستاد جلوم. حال و احوال و تابستون خوش گذشت رو تحویل هم دادیم، طبق عادت یه چیزی گفت و هر دو خندیدیم.
بعدش گفت که خب این هفته مسابقه ست. میای؟ گفتم چرا که نه. حالا چی میدن؟ گفت انتخابی شهر ه، دو هفته ی بعد مسابقه ی کشوری ه که امسال همین جا برگزار میشه، دیگه زحمت سفر هم نداریم. گفتم خب باشه. گفت پس اسمت رو بنویسم دیگه. گفتم آره. بعد نگاه کرد که ادامه بدم که هم تیمی م کیه یه نگاهی کردم گفتم من هنوز تنها هستم. گفت خب ما برات هم تیمی جور کردیم، اوکی ه.
راهش رو ادامه داد و رفت.

گفتم در جریان باشین.